دوشنبه، ۲۹ دی ۱۴۰۴
چقدر تشکر بهت بدهکارم و…نگفتم…
چقدر بی بهونه باید بهت میگفتم که:
دوستت دارم و…نگفتم…
چقدر نگاهم کردی
و باید نگاهت میکردم که…نکردم…
چقدر دستامو گرفتی و
من نباید دستاتو رها می کردم که…رها کردم…
شما!
خوبِ مطلقِ همیشگیمی
بهانه های طولانیِ زندگیمی
روزنه ی امیدمی
گرمای چله ی زمستون
و خنکای وسط تابستونمی…
شما!
حسِ نابِ بودنی
خودِ خودِ امنیت…
تنها کسی که
با اطمینان، بدون شک
و با ذوق زدگی درباره اش به بقیه میگم:
اون هیچ وقت تنهام نمیزاره✨🤍
به جای همه ی تشکرهایی که باید میگفتمو نگفتم؛
ازت ممنونم بابا…
به جای تموم اون دوستت دارمایی که
بغضِ دلتنگی شد اما بیان نشد میگم:
دوستت دارم بابا…
به جای تمام وقتایی که دستاتو رها کردمو دویدم دنبال بازیِ دنیا،
دستاتو محکم میگیرمو نگاهت میکنم،
قد تک تک لحظه هایی که نگاهت نکردم…
نگاهت میکنم و تو حتما از نگاهم میخونی شرمندگیِ تمومه کارامو…
و… و خدا رو شکرکه دارمت، همین❤️

✨
السلام علیک یا بقیه الله
آقای من!
می توانم آرزو کنم که امسال، آخرین سال غیبت شما باشد؟
می توانم از خدا بخواهم که نیمه شعبان امسال، جشن میلادت را با جشن ظهورت پیوند بزنیم؟
می دانی، اقای من!
ما به عیدهای ناتمام عادت کرده ایم. هیچ وقت یک عید را به دل سیر برگزار نکرده ایم. اما هیچ وقت دست از امید و آرزو بر نداشته ایم.
دست از طلب ندارم تا کام دل بر آید
یا جان رسد به جانان یا جان ز تن در آید
هزار و صد و چند سال جشن ناقص و عید ناتمام!
می توانم عاجزانه، فرزندانه، یتیمانه، از حضرتت بخواهم که خواهش این گدایان را در یکی از لحظات سحر گاهان به خدایت عرضه بداری؟
تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی
اصل من ریشه من حضرت ابن الحسنی
السلام علیک في الليل إذا یغشی و النّهار إذا تجلی

کسی چه می داند شما شب ها را چگونه صبح میکنی؟!
اما شما که خوب میدانی ما هر شب را چگونه به صبح میرسانیم…
کسی چه میداند حال و روز شما را؟!
اما شما که از احوال ما بی خبر نیستید…
ما همیشه
همانیم که نسبت به شما غافلیم
و شما همیشه
همان پدرِ حواس جمعِ تمامِ زندگیمان…
بابا!
دست هایت را بالا بیاور
دعای پدرانه ای بخوان
ما دلمان معجزه میخواهد
واقعا معجزه….